تبليغاتX
دوباره دلتنگم و میخندم

دوباره دلتنگم و میخندم

شادی ها و دلتنگی ها

امروز ظهر شیطان را دیدم ! ...

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت ...
گفتم : ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟
بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند ...

شیطان گفت : خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم : ... به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت : من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم.
دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند.
اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 21:56  توسط مسعود  | 

من ، تو ، او ...

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من ، تو ، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 15:10  توسط مسعود  | 

شیرین

آهنگ شیرین از محسن نامجو


تقدیم به دوست عزیزم شیرین



http://bulakh.persiangig.com/audio/Mohsen%20Namjoo_Shirin.MP3

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 13:5  توسط مسعود  | 

شـــــب ! ...

 

اینو همینجوری خوشم اومد  گذاشتم

 

راهی شب شده ام
خسته و دلزده ام
راه بس تاریک است و در این تاریکی رشته ی افکار من درگیر است
آه، صدایی آمد
زوزه ی گرگی بود و چه آرام و قشنگ
درد دل را میگفت ناله اش حساس بود
از صدای گرگ بر فراز آن کوه بلند من به خود لرزیدم
نه به این خاطر که صدا از گرگی بود
و نه تاریکی شب و نه آن کوه بلند، دره ی تنگ
بلکه آن صدا خاطره اش آشنا بود
نمیدانم کجا؟
آه نه، صبر کن!
آن صدا، بله آن سد بلا
همهه ی شهرم بود
بله آن قول وفا، جور و جفا در دیار من بود
آن صدا، صدای گرگ نبود صدای مرد نبود
چون در شهر من دیگر مرد نبود
که پر از نامردی در دلش خفته شدست اکنون شب شده است
گرگ ها جمع شده اند
چه کسی را بدرند
نگاهی به خودم انداختم
همچنان اینجایم!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 12:47  توسط مسعود  | 

همه خفتند

خفتند همرهان وشب تار مانده است

تنها غم من است که بیدار مانده است

زین همرهان نیمه ره خواب برده ام

 یک مشت خاطرات دل ازار مانده است

دیگر مرا به شهر تماشا نمی برد

چشمم که در تراکم دیوار مانده است

حتی برای دیدن خویشم اجازه نیست

ایینه زیر لعنت اوار مانده است

پاس بهار وباغ گل افشان نداشتیم

بر ما هنوز سرزنش خار مانده است

پای سفر کجاست کزین دشت بگذرم

افسوس پای رفتنم از کار مانده است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 11:4  توسط مسعود 

در لحظه تدفین

در گوشه ی یک پارک        ،         مردی جوان غمگین

با پالتوی چرمی               ،         شلوار پایش جین

سیگار در دستش            ،         چشمش به ساعت بود

حالا دو ساعت بود           ،         کارش فقط این بود

امروز می آید                   ،         این آخرین بار است

می کرد او دائم                ،         این را به خود تلقین

کم کم دلش لرزید            ،         شاید نمی آید

اما چه می شد کرد          ،         با این غم سنگین

حیران و سردرگم              ،         دور خودش چرخید

تا ناگهان افتاد                 ،         چشمش به یک کابین

برداشت گوشی را           ،         نه ، یک ، الی آخر

یک وقفه و یک بوق          ،         بعدش صدا شیرین

لطفا پس از این بوق        ،           پیغام بگذارید

منشی صوتی بود           ،         لعنت به او  ؛  نفرین

انداخت گوشی را            ،         مشتی به یک شیشه

کوبید و بعد از آن              ،         دور و برش خونین

درد عجیبی داشت           ،         اما نه در دستش

در قلب مجروحش            ،         یک درد بی تسکین

دستی به جیبش برد            با خود سرنگی داشت

یک لحظه اندیشید           ،         شیرین یا مرفین

بوسید شیرین را             ،         یک عکس خونین را

حس کرد مرفین را           ،         یک حس زهرآگین

دردش سبک تر شد         ،         از پارک زد بیرون

آرام و پاورچین                ،         یکباره در جاده

چیز عجیبی دید              ،         شیرین آنجا بود

آن دست آن پایین           ،         بی اختیار از دور

سویش دوید و بعد           ،         فریاد شیرین و

یک ترمز ماشین              ،         ...

شیرین او آمد  

شیرین او آمد

اما ولی افسوس

در لحظه ی تدفین !


برگرفته از وبلاگ یه آشنای سابق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 17:54  توسط مسعود  | 

امشب

ز من بگریزید که می خورده ام امشب

با من منشینید که دیوانه ام امشب

ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد

ای بی خبر از قصه مستانه ام امشب

یک جرعه آن مست کند هر دو جهان را

چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب

بیحاصلم از عمر گران مایه فروغی

گر جان نرود در پی جانانه ام امشب

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 23:14  توسط مسعود  | 

عشق وزمان

 

 

 روزی روزگاری همه احساسات در یک جزیره دور افتاده زندگی میکردند یک روز به انها خبر دادند که به زودی جزیره غرق میشود و در ژرفای اقیانوس فرو میرود بنابراین تمام انها قایق های خود را اماده کردند و برای گریز اماده شدند.

عشق تنها کسی بود که انجا ماند و تا اخرین دم تلاش کرد جزیره را نجات دهد.

تنها هنگامی که جزیره کاملا زیر اب فرو میرفت او نیز تصمیم گرفت انجا را ترک کند.

دنبال کسی میگشت که بتواند به او کمک کند که ناگهان ثروت را دید که با کشتی بزرگش از کنار او میگذشت.

عشق از او پرسید:

ثروت میشود من سوار کشتی تو شوم؟

ثروت گفت:

متأسفم ،کشتی من پر از طلا و جواهر است و جايی برای تو ندارد.

عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایق زیبایش از کنار او میگذشت کمک بخواهد:

غرور لطفأ به من کمک کن.

غرور گفت:من نمیتوانم به تو کمک کنم،تمام بدنت خیس است و قایق زیبای مرا کثیف میکنی.

سپس اندوه را دید.

گفت:

اندوه!بگذار من با تو بیایم.

اندوه پاسخ داد:

متأسفم عشق،اما من میخواهم تنها باشم.

سپس شادی را دید،فریاد زد:

شادی خواهش میکنم مرا با خود ببر.

اما شادی ان چنان غرق در خوشی بود که صدای او را نشنید.

گریه اش گرفت.

در همان لحظه صدایی شنید:

عشق با من بیا.

یکی از پیرمردهای ساکن جزیره بود.

عشق انچنان احساس خوشبختی کرد که فراموش کرد نام او را بپرسد.

هنگامی که وارد خشکی شدند،پیرمرد به راه خود رفت.

عشق میدانست که چه قدر به او مدیون است

عشق تصمیم گرفت که به هر قیمت که شده نام او را بیابد.

ناگهان دانش را دید و نام پیرمرد را از او پرسید،

دانش گفت:

او زمان بود.

عشق پرسید:

پس چرا زمانی که هیچ کس به من کمک نکرد او به کمکم امد؟

دانش لبخندی زد و با خرد و دانش همیشگی خود پاسخ داد:

زیرا تنها زمان میتواند دریابد که عشق تا چه اندازه بزرگ و والاست!!!

 

 

                                                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 21:9  توسط مسعود  | 

سفر

اونی که گفتم نرو گفت نمیشه

دیروز دیگه رفت واسه همیشه

وقتی میخواست بره منو صدا کرد

وایستادو تو چشای من نگاه کرد

گفت:میدونی خودت برام عزیزی

این اشکارم بهتره که نریزی

باید برم سفر واسم بهتره

ولی کسی که مونده عاشقتره

تقدیر ما از اولم همین بود

یکی تو اسمون یکی زمین بود

خدا نخواست همیشه پیشم باشی

ولی مهم اینه که ... باشی

شاید اگه دائم بودی کنارم

یه روز میدیدم که دوست ندارم

میخوام برم که تا ابد بمونم

سخته برای هر دومون میدونم

گریه نکن گریه هاتو نگهدار

لازم میشه گریه برای دیدار

نذار که پر گریه بشه خاطره

اونی که اشک نریزه عاشقتره

اون کسی که بخواد بشه ستاره

هیچ چاره ای به جز سفر نداره

اصلا شاید اونجا دووم نیارم

یا نا تموم بمونه اونجا کارم

دعا نکن اونجا بهم نسازه

ادم که حرفش دوتا شه می بازه

منتظر شعرا و نامه هاتم

هر جا میری بدون منم باهاتم

دیگه سفارش نکنم عزیزم

نذار منم اینجوری اشک بریزم

شاید یه روزی دیدی توی جاده

یه اشنا منتظرت وایستاده

شایدم این دیدار اخرینه

اگر که باشه، زندگی همینه

دیگه باید برم که خیلی دیره

فقط مذار خاطرمون بمیره

اون رفتو ازدوردساشو تکون داد

خوبیاشو یه بار دیگه نشون داد

همه میگن فقط یه روزه رفته

انگار ولی گذشته صد تا هفته

ای کاش نمیرفت و سفر نمیکرد

یا لا اقل منو خبر نمیکرد

اما نه،خوب شد که منو خبر کرد

اشکامو دید و بعد از اون سفر کرد

فهمیدم امروز سفرم یه درده

من چه کنم اگه که بر نگرده

خودش میگفت میخواد بشه ستاره

پس چاره ای به جز سفر نداره

فهمیدم امروز سفرم یه درده

من چه کنم اگه که بر نگرده؟

پشت سرش اب میریزم یه دریا

شاید پشیمون شه نمونه اونجا

الهی هیچ جائی سفر نباشه

هیچ چشمی منتظر به در نباشه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 20:33  توسط مسعود  | 

جمله های دوست داشتنی من

بيهوده متاز که مقصد خاک است

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 21:14  توسط مسعود  | 

من و تو

هرگز

هرگز ...

هرگز فراموش نمی کنم

سخنانی راکه از چشمان تو شنیدم

می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند

اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم

آن هنگام که می گفتند:

«دوستت دارم»

تو بزرگ بودی

آنقدر بزرگ

که رویاهای من در سرزمین خیال تو

قاصدکی بیش نبود

بزرگ بودی و دست نیافتنی

و من می دانستم

در دست نیافتنی ها

عظمتی ست پرستیدنی..

زندگی با تو خاطره ای برای من نبود

خاطره های با تو تمام زندگی من است...

زیر نگاه پاییزی تو

من چونان برگی افتادم

و از آن روز

زیر پای رهگذران خرد می شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 21:12  توسط مسعود  | 

دل تنگم

 

 

دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"
***
نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که:
"عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"
***
برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه او گو!"
***
ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
"وای الهام! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟!"
***
دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 20:59  توسط مسعود  |